محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
83
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
افرنديدن - [ بفتح همزه و ضم و راى مهمله و كسر دال مهملهء اول ] زيب دادن و آراستن باشد . افژوليدن - [ بفتح همزه و ضم زاى فارسى و كسر لام ] برانگيختن باشد بجنگ و كار و غيرهما و تقاضا كردن و دور كردن - و بمعنى دور كردن گرد كه بر جامه و امثال آن نشيند نيز آمده و در فرهنگ بمعنى پريشان كردن باشد « 1 » . فژوليدن [ بحذف همزه و كسر فاء ] مثله . آزدن - [ به زاى معجمه و دال مهمله به وزن آمدن ] رنگ كردن - و خلانيدن سوزن و امثال آن و ازدن بقصر و آزيدن و آژيدن هر دو به وزن باريدن درين لغتند . ارمغان - راه آورد باشد كه به عربى عراضة گويند . مثالش حكيم خاقانى گويد : شعر از سفر مىآيم و در راه صيد افكندهام * هست صيد چرب پهلو كار مغان آوردهام اكسون - [ بكسر همزه ] جامهء سياه كه ملوك و سلاطين جهت تفاخر پوشند . مثالش « 2 » ظهير الدين فاريابى گويد : شعر برسم خدمتى اندر پى جنيبت تو * فكنده دهر ز روز اطلس و ز شب اكسون و در معيار جمالى جامهايست مثل دبيقى و حسين وفايى گويد كه نوعى از ديبا باشد . الان - [ بفتح همزه ] نام ولايتى است از تركستان زمين و بعضى گفتهاند نام شهريست . مثالش شيخ نظامى فرمايد : شعر بگردا گرد خرگاه كيانى * فرو هشته نمدهاى الانى [ 3 ] و در معجم البلدان « 4 » بتشديد لام آورده و گفته كه نام بلاد واسعهايست از جبال قبق و ملوك آن را كركنداخ « 5 » گويند بضم هر دو كاف و ميان مملكت الان و جبال قبق قلعهايست نام آن قلعهء باب الان بتشديد لام . مثالش حكيم « 6 » خاقانى گويد : شعر تف تيغ هنديش هندوستانى * على الروس در روس و الان نمايد و نام كوهى نيز بود . افسان - مسن « 22 » باشد يعنى سنگى كه به آن كارد تيز كنند و آن را سان و فسان نيز گويند . مثالش خاقانى فرمايد در تعريف پدرش : شعر رندهء مريخ رند چون شودش كند سير « 7 » * چرخ كند ساعتى از زحل افسان او و آن را اوسان نيز گويند - و در فرهنگ اپسان نيز آمده بباى فارسى و « 8 » بمعنى افسانه و سرگذشت نيز آورده و به اين بيت حكيم قطران متمسك شده : شعر هزار و ده صفت از هفت خوان و روئين دژ « 9 » * فزون شنيدم و خواندم من از هزار افسان آنان - « 10 » يعنى آن كسان و اين جمع « آن » است و هر گاه مشار اليه حيوان باشد آنان گويند و اگر غير حيوان باشد آنها گويند . مثالش شيخ سعدى گويد :
--> ( 1 ) عبارت بعد از نسخهء « د » ( تحرير اوسط ) است و نسخ ديگر ندارند . ( 2 ) اين كلمه در « س » نيست . [ 3 ] « ن » بجاى عبارت بعد تا شاهد يكى از خاقانى آورده دارد : بمد الف « 21 » نيز آيد . خاقانى : ( 4 ) « س » : و در معجم . ( 5 ) « س » : - ر كنداج . ( 6 ) كلمهء حكيم در « ب » و كلمهء مثالش در « س » نيست . ( 7 ) « ب » : رندهء مريخ شد چون شورش ؛ « ن » : زندهء مريخ زند چون سورش ؛ « س » ، رنده مرنح . . ( 8 ) « ب » : و در فرهنگ . ( 9 ) « ب » : هفت خون و روئين دژ ؛ « س » : هفت خوان روئين دژ ( بدون واو عطف ) . ( 10 ) اين لغت فقط در « س » هست . ( 21 ) يعنى : آلان . ( 22 ) بكسر ميم و فتح سين و نون مشدد .